دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷

لوییس

به این‌که دخترها را روی انگشت می‌گرداند و با هر کسی که خواسته خوابیده معروف است. پدرش برزیلی است و مثل بیشتر برزیلی‌ها آخر اسم‌اش یک جونیور دارد. با این‌که تقریباً‌ هم‌کلاس بوده‌ایم اما فقط در میهمانی‌ها و عصرانه‌های دانشگاه چند کلمه‌ای با هم حرف زد‌ه‌ایم. کارولین آخرین دختری بود که او اشک‌اش را در آورده. دیشب‌اش وقت خداحافظی‌ام از دوره‌ي- دخترانه‌- ماهی‌- یک‌بارمان گفت که شنیده‌ام قرار است با لوییس‌ بروی ایتالیا. من هنوز دوست‌اش دارم، حتی هنوز عاشق‌اش هستم، اما انگار او قرار نیست هیچ دختری را بیش‌تر از ده بار رختخواب دوست داشته باشد.
سر آخرین قرار‌شان وقتی داشته داد و بیداد می‌کرده که تو حق نداری این‌طوری مرا بگذاری و بروی و با عصبانیت هر چه صفت بد بلد بوده بهش نسبت داده، لوییس در حالی‌که کت‌اش را یک‌وری دست‌اش گرفته، آماده رفتن و با بی‌خیالی می‌گوید می‌خواستم مطمئن شوم با همه‌ی کارولین‌های دانشگاه خوابیده‌ام.
لبخند می زنم که نگران نباش من دوست‌اش نخواهم داشت. او هم مردَم را از نزدیک می‌شناسد. سعی نخواهد کرد با من بخوابد.
به تشخیص استاد مشترک‌مان باید مقاله‌ی کنفرانس را با هم ویرایش کنیم و برای ارائه‌ا‌ش برویم فرارا. هنوز کارمان شروع نشده به خاطر همه‌ی دختر‌هایی که این مدت باهاشان رفته و بعد دل‌شان را شکسته، فکر می‌کنم باید حال‌اش را بگیرم. پس قاعده‌ اول: دیر می‌رسم.
از دور لبخند می‌زند که دخترها دیر رسیدن‌شان هم دل‌برانه است. انگار که نه انگار چیزی شنیده‌ام می‌گویم ببخشید درک درستی از زمان و فاصله‌ها ندارم. نزدیک که می‌شوم بر خلاف قاعده معمول به جای این‌که صورتم را ببرم جلو دستم را پیش می‌برم که دست بدهم. که بگویم این من‌ام که رابطه را مدیریت خواهم کرد و او خم می‌شود دستم را می‌بوسد، که به‌ام یادآوری کند کور خوانده‌ام.
کت‌ام را می‌گیرد.
کامپیوترش و کاغذها روی میز ناهار خوری‌اش پهن‌اند. خانه‌اش از آن‌ خانه‌های پذیرا هستند که می‌توانی روی کاناپه‌اش لم بدهی فیلم ببینی و کتاب بخوانی و قهوه بخوری و بنویسی. که فکر کنی راحت باش مثل خانه خودت. قهوه می‌آورد و می‌نشینیم به ور رفتن با کاغذها و پاورپوینت.
هنوز نیم ساعت نگذشته، برابری یا حتی تسلط علمی‌اش توی این‌ یکی مورد خلع سلاح‌ام می‌کند. نمی‌توانم روی این یکی تسلط حساب کنم.
همان‌طور که نشسته‌ایم و حرف می‌زنیم، توی چشم‌هایش می‌بینم که دارد به این فکر می‌کند که جوراب شلواری پوشیدم یا جوراب . به دَرَک که به ترجیح‌اش فکر می‌کند. اما یاد گرفته‌ام که این‌طور وقت‌ها جلو آدم‌های زیادی با تجربه تنها راهی که برایم باقی می‌ماند تا بازهم این من باشم که همه چیز را دست بگیرم، این است که صریح باشم. وسط حرف‌ های علمی توی نگاه‌اش می‌دوم که: جوراب شلواری پوشیده‌ام. در کسری از ثانیه همان‌قدری که لازم است جا می‌خورد. تقریباً شوکه می‌شود. و بعد بلند می‌خندد که دوست دارم دخترهایی مثل تو را، باهوش و صریح.
می‌گویم گفتم‌اش که حواس‌تان جمع‌تر باشد وقت‌ کار. اگر سؤال بی‌ربطی برای‌تان پیش آمد از خودم بپرسید. می‌گوید که بد اخلاق‌ام و آن‌قدرها هم کاری نمانده برای آماده کردن پرزنتیشن.
تاکسی سه ساعت قبل از پرواز در خانه است. توی این مدت فقط دو سه بار سعی کرد بحث را شخصی کند. یک‌بارش گفت چند وقت یک‌بار با هم می‌خوابید. این‌که وانمود کنم که نشنیده‌ام مسخره بود.لحن‌اش شیطنت آمیز است وقتی می‌گوید آخر نه این‌که از هم دور‌ید این سؤال برای‌ام پیش آمد به سفارش خودت پرسیدم‌اش.
توی هواپیما تمام مدت خوابم.
به فرارا که می‌رسیم به هتلی که آدرس داده‌اند، جلو می‌رود و به انگلیسی حرف می‌زند دخترک انگلیسی نمی‌فهمد حتی در این حد که اسم دانشگاه و خودمان را هم که می‌بریم کار راه نمی افتد. پیش می‌روم که اسپانیایی را امتحان کنم. می فهمد. یک کارت می‌دهد به‌ام. به‌اش توضیح می‌دهم که دو نفری‌ام. مهمان دانشگاه فرارا. می‌گوید آره بقیه مهمان‌ها هم همین‌ هتل‌اند. می‌گویم نه خودمان را می‌گویم دو نفری‌ام. لیست‌اش را نشان‌ام می‌دهد. اتاق دو نفره گرفته‌اند و می‌گوید اتاق خالی ندارند برای عوض کردن. دست‌کم حالا ندارند.
کارت را بر می‌دارم. به‌اش می‌گویم من می‌روم دوش می‌گیرم. شما همین پایین می‌مانید تا جای‌مان را عوض کند. داد می‌زند که شوخی‌ات گرفته. پای آسانسور وسوسه می‌شوم که بی‌خیال شوم. که اگر باهاش هم اتاق شوم راحت‌تر می‌توانم اذیت‌اش کنم. آسانسور که می‌آید، رسیده‌ است پای آسانسور. شانه بالا می‌اندازم و راه‌اش می‌دهم تو. که باشد برای من مهم نیست.
دارم لباس‌های‌ام را آویزان می‌کنم که می‌گوید آن‌ یکی‌ فیلم را دیده‌ای که جولیا رابرتز و با فلانی هم اتاق می‌شوند اتفاقی. برای کنفرانسی چیزی می‌روند. به‌اش می‌گویم که دیده‌ام و خیلی هالیوودی و مسخره است و این کار او هم احمقانه است. می‌گوید اما به نظر خودم که خیلی هیجان انگیز بود. از خودم خوشم آمد که به عقلم رسید اتاق مشترک بخواهم با تو. می‌دانی از چالش‌اش خوشم می‌آید. فکر کردم چند روز کنفرانس به یک تعطیلات حسابی تبدیل می‌شود. می‌گویم تو که مردَم را از نزدیک می‌شناسی، این باعث نمی‌شود کمی خجالت بکشی؟ می‌گوید باشد من نه حسودم نه تمامیت خواه. بعد هم خوشحالم که دست برداشتی از شما خطاب کردن.
می‌رود که دوش بگیرد.
از این‌که حتی روی چالش این وضعیت هم به عنوان هیجان حساب کرده حرص‌ام می‌گیرد. انگار هر رفتاری ازم سر بزند، همان‌ است که منتظرش بوده. همه‌ی مردهای این‌طوری برای مدت کوتاهی حتماً دوست داشتنی‌اند و فوق‌العاده جذاب. اما من بلدم به بلند مدت فکر کنم.
از پشت در حمام بهش می‌گویم که می‌روم خانه یک دوست. چمدان‌ام را بر می‌دارم و آن شب تا سه صبح با میکِلا می‌خندیم به کاری که کرده‌ام و آدمی که در هتل جا گذاشته‌ام.
***
لوییس حالا بعد از 7 ماه نزدیک‌ترین دوست ِ پسر من در پاریس است. هنوز هم به جای صورتم دستم را جلو می‌برم و او هنوز هم دستم را می‌بوسد. حالا من همان قدر در روابط‌اش فضولی می کنم که او. هنوز هم همان‌قدر بدنام است توی رابطه با دخترهای دور و برش. اما حالا دوست من است و انگار اشکالی ندارد هر طور که دل اش می خواهد روابط اش را پیش ببرد.
از آن آدم‌هایی است که به حضورشان زندگی‌ات را برای همیشه لذت بخش‌تر می‌کنند. از آن آدم هایی که دنیا را هیجان انگیز‌تر می کنند.