سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

حور بهشت خوانمت ٬ ماه تمام گویمت*

پیش‌ترها کتاب‌ها و داستان‌ها به من جهان را می شناساند که بدانم دنیا‌های دیگری هم هست٬ آدم‌هایی که جور دیگری زندگی و فکر می‌کنند. که نسبیت را با فلسفه و با قصه یادم بدهند. حالا دیگر اما آن دنیا‌ها را زندگی کرده‌ام٬ با آن آدم‌های دیگر حرف زده‌ام٬ خندیده‌ام و گاهی مثل آن‌ها فکر کرده‌ام. نسبیت بر جزئی‌ترین و خصوصی‌ترین رفتار‌هایم٬ بر روزمره‌گی‌هایم سایه انداخته ٬ دیگر نمی‌خواهمش.
حالا دلم کتاب‌ها و داستا‌ن‌هایی می‌خواهد پر از قطعیت. دلم جمله‌های بی پروا می‌خواهد. دلم کتاب‌هایی می‌خواهد پر از زیبایی‌های بی چون و چرا٬ بی حرف و حدیث٬ دانایی‌های بی بدیل٬ توصیف‌های بی دریغ.
من دیگر سابینا‌های کتاب‌ها را دوست ندارم٬ زنان در هم شکسته را هم. دوست دارم قصه‌هایی بخوانم که زنان‌اش را بگویند بلند بالا و ظریف بود و طره‌ی گیسوان افشان‌اش به نرمی ابریشم و نگاه‌ش آسمانی و حرکات‌ش اثیری. آئورا و ارندیرا‌ و شهرزاد . دلم قصه هایی می‌خواهد با پادشا‌هانی که دانا‌ترین و قدرت‌مند‌ترین و عادل‌ترین زمان‌شان باشند٬ و دختران وزیری که زیباترین و باهوش‌ترین دوران از روم تا چین. عشق‌هایی که تا ابد روی دل‌ات سنگینی کنند که نه وصال و نه دوری هیچ کدام نشوند نقطه پایان سرگشتگی تو٬ نه عشق‌هایی که حرف عاشقانه‌ی تازه‌ای کمرنگ‌شان کند و نگاه کنجکاو جدیدی وسوسه خیانت را به دلت بیاندازد...
***
باید بردارم و برای‌شان بنویسم آقای تولستوی٬ آقای کوندرا٬ خانم گینزبورگ٬ آقای گونترگراس٬ آقای بل٬ آقای سارتر٬ خانم دوبووار٬ خانم گاوالدا٬ خانم وولف٬ آقای ایشی گورو٬ خانم لاهیری٬ آقای استر٬ خانم اوتس٬ آقای کارور٬ آقای همینگوی قصه‌هایتان را همان‌طور که روایت کرده بودید زندگی کردیم از اول تا آخر٬ زندگی‌هامان شبیه داستان‌های شماها شده٬ کاش حالا شما کمی لطف کنید و کمرنگ‌شوید٬ همه‌ چیز از دست می‌رود اگر دوباره معشوق را بی‌پروا توصیف نکنیم...
*سعدی٬ غزلیات