Tuesday، June 17

حور بهشت خوانمت ٬ ماه تمام گویمت*

پیش‌ترها کتاب‌ها و داستان‌ها به من جهان را می شناساند که بدانم دنیا‌های دیگری هم هست٬ آدم‌هایی که جور دیگری زندگی و فکر می‌کنند. که نسبیت را با فلسفه و با قصه یادم بدهند. حالا دیگر اما آن دنیا‌ها را زندگی کرده‌ام٬ با آن آدم‌های دیگر حرف زده‌ام٬ خندیده‌ام و گاهی مثل آن‌ها فکر کرده‌ام. نسبیت بر جزئی‌ترین و خصوصی‌ترین رفتار‌هایم٬ بر روزمره‌گی‌هایم سایه انداخته ٬ دیگر نمی‌خواهمش.
حالا دلم کتاب‌ها و داستا‌ن‌هایی می‌خواهد پر از قطعیت. دلم جمله‌های بی پروا می‌خواهد. دلم کتاب‌هایی می‌خواهد پر از زیبایی‌های بی چون و چرا٬ بی حرف و حدیث٬ دانایی‌های بی بدیل٬ توصیف‌های بی دریغ.
من دیگر سابینا‌های کتاب‌ها را دوست ندارم٬ زنان در هم شکسته را هم. دوست دارم قصه‌هایی بخوانم که زنان‌اش را بگویند بلند بالا و ظریف بود و طره‌ی گیسوان افشان‌اش به نرمی ابریشم و نگاه‌ش آسمانی و حرکات‌ش اثیری. آئورا و ارندیرا‌ و شهرزاد . دلم قصه هایی می‌خواهد با پادشا‌هانی که دانا‌ترین و قدرت‌مند‌ترین و عادل‌ترین زمان‌شان باشند٬ و دختران وزیری که زیباترین و باهوش‌ترین دوران از روم تا چین. عشق‌هایی که تا ابد روی دل‌ات سنگینی کنند که نه وصال و نه دوری هیچ کدام نشوند نقطه پایان سرگشتگی تو٬ نه عشق‌هایی که حرف عاشقانه‌ی تازه‌ای کمرنگ‌شان کند و نگاه کنجکاو جدیدی وسوسه خیانت را به دلت بیاندازد...
***
باید بردارم و برای‌شان بنویسم آقای تولستوی٬ آقای کوندرا٬ خانم گینزبورگ٬ آقای گونترگراس٬ آقای بل٬ آقای سارتر٬ خانم دوبووار٬ خانم گاوالدا٬ خانم وولف٬ آقای ایشی گورو٬ خانم لاهیری٬ آقای استر٬ خانم اوتس٬ آقای کارور٬ آقای همینگوی قصه‌هایتان را همان‌طور که روایت کرده بودید زندگی کردیم از اول تا آخر٬ زندگی‌هامان شبیه داستان‌های شماها شده٬ کاش حالا شما کمی لطف کنید و کمرنگ‌شوید٬ همه‌ چیز از دست می‌رود اگر دوباره معشوق را بی‌پروا توصیف نکنیم...
*سعدی٬ غزلیات

7 comments:

صورتکِ خیالی گفت...

چقدر این چسبید...

باید این کمرنگی فرق کتابها بازندگی کمتر بشه..

ماكوان گفت...

مطمئني كه اكنون همه چيز از دست نرفته ،به گمانم قطار زندگي از ريل خارج شده،نه؟

سارا ن گفت...

اوهوم برای ما از دست رفته شاید،اما حالا خوب می دانم که اگر دست هر بچه 14 ساله ای "آنک انسان" دیدم باید ازش بگیرم و هزار و یک شب و صدسال تنهایی بدهم بخواند.

فریدا گفت...

خب خودت چرا دست به کار نمشی عزیز دلم ؟

تو بی پروا توصیفش کن باز که ما زندگی کنیمش ...

اینانا گفت...

همه چیز عین همینه...ناستالوژیک و برگشت ناپذیر

bamdadi.com گفت...

سلام

ممنون از کامنت‌های خوبی که توی بامدادی گذاشتی. وبلاگت رو دارم می‌خونم و لذت می‌برم.

در ضمن به شما لینک دادم، چون قراره دوباره سر بزنم :)

سارا ن گفت...

به آیدین: می دانی خودم هم دقیق نمی دونم این تفاوت چقدر و از چه جنسی باشد،مثلاً بادبادک باز خالد حسینی رو هیچ دوست نداشتم، چون خیلی زیادی داستان و از واقعیت دور بود، طرح داستانش را می گویم. فکر می کنم دوست دارم در جزئیات بی پروا باشیم و در کلیات نزدیک به زندگی.

به فریدا:توصیف که از دستم بر نمی آید، اما سعی می کنم معشوق خوبی باشم برای توصیف شدن :) خوبی اش این است که ما همین که شرقی هستیم نصف راه را رفته ایم...

به اینانا : راه برگشتی هست،من از نیمه ی راه برگشته ام.

به بامدادی: کار مهم را تو می کنی که در مورد همه ی این موضوعات می نویسی، ممنون